تبليغاتX
دختر پرتقالی

دختر پرتقالی

امروز درست یک ساله و ده ماهه و دو روزه که ندیدمت.....

به یاد برادرم که در تاریخ 16/6/85پرواز کرد

وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم
چندیست لبخند ها ی لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست
آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا، روزی درست
مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها
هر روز بی تو روز مباداست . . . !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22  توسط مرضیه  | 

"؟Would you tell me, please, which way I ought to go from here"
 .That depends a good deal on where you
want
to get to," said the Cat"
.I don't much care where --
"
said Alice "
.Then it doesn't matter which
way
you go," said the Cat"
 .so long as I get somewhere," Alice added as an explanation"
".Oh, you're sure to do that," said the Cat, "if you only
walk
long enough"

 ....Alice in Wonderland

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 18  توسط مرضیه  | 

بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که من به آهنگایی علاقه دارم که وقتی گوش می کنم بیشتر به خودم فکر می کنم تا اینکه به آدم دیگه ای فکر کنم. واضحه دیگه نه؟! حالا دیگه فرقی نمی کنه, ایرانی باشه یا خارجی

سنتی باشه یا نباشه

صدای شجریان باشه یا چاووشی

یا حتی می تونه بی کلام باشه!

حالا نمی دونم این وسط چرا بعضیا اصرار دارن که علاقه مند به یه نوع خاصی باشن؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 17  توسط مرضیه  | 

خدایا قدرتم ده تا ببخشم آن که من را سخت آزرده ست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 20  توسط مرضیه  | 

و زیر سایه ی آن "بانیان" سبز تنومند

چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت.

"سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23  توسط مرضیه  | 

وقتی عقیده عقده خوانده می شود

و نور چراغ در آب‌‌‌، مهتاب تلقی

و متانت زمین زیر برف یخ می زند،

نان از یتیم می دزدیم و می فهمیم دزد،

اشتباهِ چاپیِ درد است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 17  توسط مرضیه  | 

من: می دونی زهرا؟! انقدر حالم و بهم می زنن این آدمایی که تا یه چیزی بهشون می گی می گن "منم همینطور"!

زهرا: جالبه! منم دقیقا همینطوریَم!

من: آره؛ تو هم حالم و بهم می زنی..... می فهمی که؟!!

زهرا: آره؛ اتفاقا تو هم همینطور! حالم و بهم می زنی!

من: ازت متنفرم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 19  توسط مرضیه  | 

قم-پنج شنبه- 20/10/86

                      حتی دست سرد برف را نیز یارای بر هم زدن قول و قرار گرممان نیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 14  توسط مرضیه  | 

نفر اول: واقعا ما تا به حال برای آزادی دانشجوهای دربند چی کار کردیم؟!

نفر دوم: وااااااا... ! چه جالب! من تا حالا نمی دونستم دربند هم دانشگاه داره!

نفر سوم: مرضیه! دربندم هواش خوبه ها! دانشگاه دربند رو هم پس تو انتخاب رشتت بزن!

نفر اول: ...!

********

پ ن: اصلا هم لزومی نداره که بخوام دلیل دیر آپ کردنم رو توضیح بدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 23  توسط مرضیه  | 

آه...

باز هم ساعت شش...

ای کاش همیشه عقربه های ساعت دوازده بودیم...

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 13  توسط مرضیه  |